تدریس به روایت ریچارد فاینمن، داستانی از خاطرات ریچارد فایمن در هنگام تدریس در کشور برزیل است. ریچارد فاینمن (Richard Feynman) فیزیکدان نامی معاصر است که در سال 1965 میلادی به دلیل ایجاد اولین یگانگی موفقیت‌ آمیز نسبیت خاص و مکانیک کوانتومی موفق به دریافت جایزه نوبل در رشته فیزیک شد. فاینمن به خاطر توانایی‌ در انتقال مفاهیم پیچیده‌ فیزیک به زبان ساده به دانشجویان مشهور است و لقب در علم نانو را نیز به او داده اند.

فاینمن در سال 1951، بعد از جدا شدن از دانشگاه کرنل و قبل از پیوستن به دانشگاه کلتک، در چارچوب یک برنامه مبادلات فرهنگی به مدت شش ماه در بریل اقامت داشته است. هدف اصلی‌ اش از این سفر دنیا گردی و ماجراجویی بوده ـ چنان که جز تقویت زبان پرتقالی‌ اش در جشنواره سالانه موسیقی خیابانی در ریدوژانیرو، که رویداد مهمی در این کشور است، در یک گروه کاملا حرفه‌ای با مهارت طبلک بانگو زده است. برای خالی نبودن عریضه گزارش سفرش، یک ترم هم در دانشگاه برزیل تدریس کرده است.

و اینک داستان تدریس به روایت ریچارد فاینمن:

... و اما آن یک ترم تدریس در برزیل و مشاهده وضعیت آموزش در این کشور برایم تجربه خیلی جالبی بود. دانشجویانی که به‌شان درس می‌ دادم بیشترشان عاقبت معلم می‌ شدند چون که در آن سال‌ ها در برزیل چندان امکانی برای مشاغل دیگر در اختیار فارغ‌ التحصیلان رشته‌ های علمی نبود. این دانشجویان قبلا خیلی از درس‌ های فیزیک را گذرانده بودند و درس من قرار بود پیشرفته‌ترین درس‌شان در الکترومغناطیس باشد ـ معادلات ماکسول و این قبیل چیزها. دانشگاه در چندین ساختمان اداری در سراسر شهر پخش بود و کلاس من در ساختمانی رو به خلیج برگزار می‌ شد.


در این کلاس پدیده خیلی عجیبی کشف کردم: گاهی سؤالی می‌کردم که دانشجوها فی‌ الفور به آن جواب می دادند اما دفعه بعد که به نحوی همان سؤال را مطرح می‌کردم اصلا نمی‌توانستند جواب بدهند! مثلا، یک‌‌ بار که داشتم درباره نور قطبیده (پلاریزه) صحبت می‌ کردم به همه‌شان یک ورقه پولاروید دادم. پولاروید فقط نوری را عبور می‌ دهد که بردار الکتریکی‌ اش در جهت معینی باشد، بنابراین توضیح دادم که چطور از تاریک یا روشن بودن صفحه پولاروید می‌شود فهمید که نور در کدام جهت قطبیده است.

اول دو ورقه پولاروید را آن قدر روی هم چرخاندیم که بیشترین نور ممکن از مجموعه آنها عبور کند. از این مشاهده نتیجه گرفتیم که در این حالت راستای قطبشِ دو ورقه یکی است، یعنی نوری که از اولی عبور کرده از دومی هم عبور می‌ کند. ولی وقتی از آن ها پرسیدم که چطور می‌ توانیم جهت مطلق قطبش یک ورقه پولاروید را فقط با استفاده از همان ورقه تعیین کنیم، هیچ کس نظری نداشت.

می‌دانستم که برای پاسخ به این سؤال باید قدری ابتکار به خرج داد، پس برای اینکه راهنمایی‌ شان کرده باشم گفتم: «به نوری که آن بیرون از دریا منعکس می‌شود نگاه کنید.» باز هم هیچ کس چیزی نگفت.

بعدش پرسیدم: «هیچ‌ وقت چیزی از زاویه بروستر به گوش‌تان خورده؟» «بله استاد، زاویه بروستر زاویه‌ای است که در آن نورِ بازتابیده از یک محیط شفاف کاملا قطبیده است.»

خُوب، حالا این نور بازتابیده در چه راستایی قطبیده است؟

در راستای عمود بر صفحه بازتابش، استاد.

هنوز هم برایم عجیب است، آنها مثل تیر جواب این سؤال‌ها را می‌ دادند. حتی این را هم می‌ دانستند که تانژانت زاویه بروستر برابر با ضریب شکست محیط است. گفتم: خوب، حالا چه می‌گویید؟

اما باز هم سکوت. هنوز هم هیچ حرفی برای گفتن نداشتند. همین چند لحظه پیش، خودشان به من گفته بودند که نور بازتابیده از یک محیط شفاف ـ مثل همین دریایی که جلوی چشم‌شان بود ـ قطبیده است؛ حتی گفته بودند که در چه راستایی قطبیده است.

بالاخره بی‌ طاقت شدم و گفتم: از پشت پولاروید به دریا نگاه کنید و حالا پولاروید را کم‌کم بچرخانید.


صداشان بلند شد که: اِ، چه جالب، قطبیده است! بعد از کلی کلنجار رفتن، بالاخره به این نتیجه رسیدم که اینها همه چیز را حفظ کرده‌اند ولی معنی هیچ کدام از حفظیات‌شان را نمی‌دانند. مثلا، وقتی می‌گویند: نوری که از یک محیط شفاف بازتابیده است، نمی‌دانند که منظور از محیط یک محیط مادی مثل آب است. نمی‌دانند که جهت نور در واقع همان جهتی است که نگاه می‌ کنید تا چیزی را ببینید، و الی آخر. همه چیز را تمام و کمال از بر کرده بودند، ولی هیچ چیز معنی‌ داری از این معلوماتشان بیرون نمی‌ آمد. پس همین بود که وقتی می‌ پرسیدم: زاویه بروستر چیست؟ فی‌الفور، مثل کامپیوتری که این کلمات قبلاً به خوردش داده شده باشد، جواب می‌دادند؛ ولی اگر می‌گفتم "حالا به آب نگاه کنید" هیچ اتفاقی نمی‌افتاد ـ چیزی با عنوان "به آب نگاه کنید" برای این کامپیوتر تعریف نشده بود!


یک روز اجازه گرفتم رفتم سر یک کلاس در دانشکده مهندسی. درس دادن استاد این طوری بود که داشت می‌گفت: دو جسم را.... معادل می‌گوییم... اگر تحت تأثیر... گشتاور های مساوی.... شتاب‌ های مساوی بگیرند. دو جسم را معادل می‌گوییم اگر تحت گشتاورهای مساوی، شتاب‌های مساوی بگیرند. دانشجو ها گوش تا گوش نشسته بودند و داشتند در واقع دیکته می‌ نوشتند. استاد هر جمله‌ای را که بُریده بُریده گفته بود یک بار هم سریع و پشت سر هم تکرار می‌ کرد و دانشجوها مواظب بودند تا چیزی را جا نیندازند. و بعد به همین ترتیب جمله‌ های بعدی را می‌ نوشتند. من توی آن کلاس تنها کسی بودم که می‌ دانستم استاد دارد درباره اجسامی با لختی (اینرسی) دورانی یکسان صحبت می‌کند، که البته فهمیدنش با این جور عبارت‌ ها آسان هم نبود.

می‌فهمیدم که دانشجوها چطور ممکن است از این حرف‌ها چیزی یاد بگیرند. درس راجع به لختی دورانی بود اما هیچ صحبتی از این نبود که مثلا باز کردن دری که پشتش وزنه سنگینی گذاشته باشند چقدر سخت است، ولی اگر جای وزنه خیلی نزدیک به لولای در باشد چقدر آسان!



بعد از کلاس، با یکی از دانشجوها صحبت کردم: این جزوه‌ ای که نوشتی به چه دردت می‌خورد؟

خُوب، می‌خوانمش. باید امتحان بدهیم.

فکر می‌کنی امتحان‌تان چه جوری است؟

خیلی آسان، می‌ توانم یکی از سؤال‌ ها را از همین الان برای‌ تان بگویم.

آن وقت نگاهی به دفترچه‌ اش کرد و گفت: چه وقتی دو جسم معادل‌ اند؟ جوابش هم این است که دو جسم را معادل می‌ گوییم اگر تحت گشتاور های مساوی شتاب‌ های مساوی کسب کنند.

خُب، می‌بینید که این ها می‌ توانند در امتحان هم قبول بشوند، می‌ توانند همه این خزعبلات را یاد بگیرند ولی هیچ چیز جز همان حفظیات حالی‌شان نباشد.

یک بار هم رفتم سر جلسه امتحان ورودی دانشکده مهندسی. این امتحان شفاهی بود و من اجازه داشتم گوش کنم. یکی از داوطلب‌ ها معرکه بود؛ به همه سؤال‌ ها خیلی قشنگ جواب می‌داد. ازش پرسیدند دیامغناطیس چیست و او به طور کامل جواب داد. آن وقت پرسیدند: وقتی نور به طور مورب از محیطی با ضریب شکست معلوم و ضخامت معلوم عبور می‌کند چه اتفاقی برایش می‌ افتد؟

پرتو نور به موازات خودش جا‌به‌جا می‌شود.

چقدر جابه‌جا می‌ شود؟

نمی‌دانم، ولی می‌توانم حساب کنم.


و حسابش هم کرد. شاگرد خیلی خوبی بود، ولی من هم کم‌کم داشتم به اوضاع بدگمان می‌شدم.

بعد از امتحان رفتم پیش این جوان تیزهوش و برایش توضیح دادم که از آمریکا آمده‌ ام و می‌خواهم چند تا سؤال ازش بپرسم که به هیچ وجه در نتیجه امتحانش تأثیری ندارد. اولین سؤالم این بود که «می‌توانی برای ماده مغناطیسی چند تا مثال برایم بزنی؟»

نخیر.

بعد پرسیدم: فرض کن این کتاب از جنس شیشه است و من دارم از توی آن به یک چیزی روی این میز نگاه می‌کنم. حالا اگر من این کتاب را کمی به طرف خودم کج کنم چه اتفاقی برای تصویر می‌افتد؟

تصویر منحرف می‌شود؛ به اندازه دو برابر زاویه‌ای که کتاب را چرخانده‌اید.


گفتم: فکر نمی‌کنی با آینه قاطی کرده باشی؟

نه استاد.

این جوان همین چند دقیقه پیش در امتحان گفته بود که نور به موازات خوش جابه‌جا می‌شود و بنابراین تصویر قدری به یک طرف منتقل می‌شود؛ حتی حساب کرده بود که چقدر منتقل می‌شود. اما حالا نمی‌فهمید که یک تکه شیشه هم ماده‌ای با ضریب شکست است و تشخیص نمی‌داد که سؤال من هم همانی است که در امتحان جوابش را داده است.

در دانشکده مهندسی درس روش‌ های ریاضی در فیزیک و مهندسی را هم تدریس کردم. سعی کردم به‌شان یاد بدهم که چطور می‌شود مسائل را با روش آزمون و خطا حل کرد. این چیزی است که دانشجویان معمولا یاد نمی‌گیرند، و بنابراین من کار را با مثال‌ های ساده‌ای از حساب شروع کردم تا روش را توضیح بدهم. برایم عجیب بود که از حدود هشتاد نفر دانشجو فقط هشت نفر اولین تکلیف را تحویل دادند. برایشان سخنرانی آتشینی کردم در این باره که باید خودشان عملا با مسائل کلنجار بروند نه این که فقط لم بدهند و تماشا کنند که من چه جوری حل می‌کنم.


بعد از آن جلسه چند تا از دانشجوها به نمایندگی بقیه کلاس به دفترم آمدند و گفتند که من از زمینه تحصیلی‌شان بی‌خبرم و معلومات‌شان را دست کم گرفته‌ام؛ که می‌ توانند درس را بدون حل مسئله هم یاد بگیرند؛ که قبلا به قدر کافی ریاضیات خوانده‌اند؛ که خلاصه سطح مطالبی که من می‌ گویم برای‌شان پایین است.

به هر حال درس را ادامه دادم، اما به مطالب سطح بالاتر و سخت‌ تر هم که رسیدیم باز هم دریغ از یک مسئله که کسی حل کند و بیاورد. و البته علتش برای من معلوم بود: نمی‌توانستند حل کنند.

چیز دیگری هم که هیچ وقت نتوانستم به آن وادارشان کنم سؤال کردن بود. سرانجام یکی‌شان برایم توضیح داد که: اگر من موقع درس از شما سؤالی بپرسم، بعد از کلاس همه می‌ریزند سرم که چرا وقت کلاس را تلف می‌کنی؟ ما داریم زحمت می‌کشیم یک چیزی یاد بگیریم، و تو با این سؤال کردنت نمی‌گذاری...


سال تحصیلی که تمام شد، دانشجوها ازم خواستند که برایشان از احساسی که از تدریس در برزیل داشته‌ام حرف بزنم. گفتند که علاوه بر دانشجو ها، استاد های دانشگاه و چند تا از مقامات دولتی هم به این سخنرانی خواهند آمد. ازشان قول گرفتم که بتوانم هر چه دلم خواست بگویم. گفتند: البته که می‌توانید. اینجا یک کشور آزاد است.

روز موعود، یک جلد کتاب درسی فیزیکی عمومی‌ ای را که آنجا در سال اول کالج تدریس می‌شد زیر بغل زدم و به تالار سخنرانی رفتم. تصورشان این بود که این کتاب ، کتاب خیلی خوبی است، چون که مثلا با حروف متنوع چاپ شده بود ـ چیزهایی خیلی مهم با حروف سیاه بزرگ محض حفظ کردن، و مطالب کم‌ اهمیت‌تر با حروف نازک‌تر و کوچک‌تر، و از این قبیل چیزها.

همان دم در یکی گفت: چیز بدی که از این کتاب نمی‌خواهید بگویید، نه؟ مؤلف کتاب هم توی جمعیت است، و همه فکر می‌ کنند که این کتاب، کتاب درسی خوبی است.

قول‌ شان را یادآوری کردم....

تالار کاملا پر بود. در شروع حرف‌ هایم گفتم که علم در واقع درک رفتار طبیعت است. بعد پرسیدم: چرا آموزش علوم اهیمت دارد؟ واضح است که هیچ کشوری نمی‌تواند خودش را متمدن حساب کند مگر این‌که... ور ور ور ور. همه داشتند سر تکان می‌دادند، چون که من داشتم همان حرف‌هایی را می‌زدم که می‌دانستم قبولش دارند.

آن وقت ادامه دادم که «اینها البته همه‌ اش مزخرفات است. برای این که اصلا چرا ما باید فکر کنیم که لازم است از کشور دیگری عقب نیفتیم؟ لابد باید یک دلیلِ خوب داشته باشد، یک دلیل معقول ـ نه صرفا به این دلیل که کشورهای دیگر هم همین فکر را می‌کنند.» بعدش از فواید علم صحبت کردم و از سهمی که در بهبود اوضاعِ بشر دارد، و از این قبیل افاضات ـ راستش، یک کمی سربه‌سرشان گذاشتم.


بعد گفتم: هدف اصلی‌ام از این حرف‌ها این است که نشان‌تان بدهم در برزیل اصلا علم آموزش داده نمی‌شود! دیدم که چه ولوله‌ای دارد در جمعیت به پا می‌ شود.

به‌شان گفتم که یکی از اولین چیزهایی که در برزیل بر من تأثیر گذاشت دیدن بچه‌های دبستانی در کتاب‌ فروشی‌ها بود که داشتند کتاب‌های مربوط به فیزیک می‌ خریدند. این همه بچه دارند در برزیل فیزیک می‌ خوانند، و این مطالعه را خیلی زودتر از بچه‌های آمریکایی شروع می‌کنند. آن وقت خیلی عجیب است که شما چندان فیزیکدانی در این کشور پیدا نمی‌کنید ـ چرا چنین است؟ این همه زحمت و فعالیت این همه کودک هیچ حاصلی ندارد.

بعد برای‌شان آن محقق یونانی را مثال زدم، که عاشق زبان یونانی بود و متأسف از این که در کشورِ خودش زیاد نستند جوان‌هایی که زبان یونانی می‌ خوانند. یک وقتی می‌ رود به یک کشور دیگر و بسیار مشعوف می‌شود وقتی می‌بیند آنجا همه دارند یونانی می‌ خوانند، حتی بچه‌های دبستانی. می‌رود به جلسه امتحان دانشجویی که می‌خواهد مدرک زبان یونانی‌اش را بگیرد، و از او می‌پرسد، «نظر سقراط درباره رابطه میان حقیقت و زیبایی چه بود؟» و دانشجو نمی‌تواند جواب بدهد. باز می‌پرسد، «در سمپوزیوم سوم سقراط به افلاطون چه گفت؟» این گُل از گُل دانشجو وا می‌شود و بلافاصله مثل تیر جواب می‌دهد ـ کلمه به کلمه چیزهایی را که سقراط گفته بود، به زبان یونانی فصیح، بیان می‌کند.

اما چیزی که سقراط در سمپوزیوم سوم گفته بود همان رابطه میان حقیقت و زیبایی بود!

چیزی که این محقق کشف می‌ کند این است که شاگردها در کشور دیگر برای یاد گرفتن یونانی اولش تلفظ کردن حرف‌ ها، بعد تلفظ کردن کلمه‌ ها، و بعد هم تلفظ کردن جمله‌ ها و پاراگراف‌ ها را یاد می‌ گیرند. می‌ توانند کلمه به کلمه عین گفته‌ های سقراط را از حفظ تکرار کنند، غافل از این که این الفاظ یونانی در واقع یک معنایی هم دارند. در نظر شاگردها همه این‌ ها صرفا اصواتِ ساختگی‌اند. هیچ وقت کسی این الفاظ را برایشان به کلمات و عبارات مفهوم ترجمه نکرده است.

گفتم: من وقتی علم یاد دادن شما به بچه‌های مردم را در برزیل می‌بینم یاد همین چیزهایی که تعریف کردم می‌افتم. (ولوله عظیم در جمیعت!)

بعد آن کتاب فیزیک مقدماتی را که کتاب درسیشان بود بالا گرفتم و گفتم که در هیچ جای این کتاب هیچ نتیجه تجربی ذکر نشده، جز یک جا که توپی روی سطح شیبداری می‌ غلتد، و می‌ خواهد نشان بدهد که توپ بعد از یک ثانیه، دو ثانیه، و غیره به کجا رسیده. مقادیری که برای مسافت‌ ها نوشته شده‌اند «خطا» دارند ـ یعنی اگر به آنها توجه کنید می‌بینید که از آزمایش به دست آمده‌اند، چون که این عددها کمی کمتر یا کمی بیشتر از مقادیر نظری‌ اند. در کتاب حتی از لزوم خطا های تجربی هم صحبت شده ـ که البته هیچ اشکالی ندارد. مشکل اینجاست که وقتی با این مقادیر شتاب حرکت را محاسبه می‌کنید به همان جواب درست برای حرکت ذره می‌رسید. اما توپی که از سطح شیبدار پایین می‌ غلتد، عملا لختی دورانی دارد و برای دورانش هم نیازمند انرژی است. به همین علت، اگر آزمایش را عملا انجام بدهید، می‌بینید شتابی که توپ می‌گیرد، به خاطر همین انرژی اضافی‌ ای که صرف دوران می‌شود، تنها پنج هفتم شتاب نظری ذره‌ای است که روی سطح شیبدارِ صاف به پایین می‌ لغزد. پس نتایج تجربی این یک دانه مورد هم حاصل از یک آزمایش جعلی است. معلوم است که هیچ کس این توپ را نغلتانده، چون اگر غلتانده بود هیچ وقت چنین نتایجی به دست نمی‌ آورد!


به‌شان گفتم که یک چیز دیگر هم دستگیرم شد. اگر همین‌ طور شانسی کتاب را باز کنم و جملات توی صفحه‌ای را که آمده است بخوانم، آن‌ وقت می‌توانم نشان‌تان بدهم که مشکل چیست ـ که اینها علم نیست، و صرفا برای حفظ کردن است. بنابراین شجاعتش را دارم که همین حالا، جلوی چشم همه شما هایی که اینجا نشسته‌اید، انگشتم را الله بختکی توی صفحات فرو ببرم و همان جایی را که آمده است برای‌تان بخوانم تا ببینید چه خبر است.

همین کار را هم کردم، و مطلب آن صفحه را بلند خواندم: درخشش اصطکاکی: درخشش اصطکاکی نوری است که هنگام خرد شدن بلورها گسیل می‌ شود....

آن وقت گفتم: خُوب حالا شما به این می‌گویید علم؟ نخیر! این فقط معنی کردن یک کلمه برحسب کلمه‌ های دیگر است. هیچ چیزی درباره طبیعت گفته نشده است ـ چه بلور هایی موقع خُرد شدن نور تولید می‌ کنند؟ اصلاً چرا نور تولید می‌ کنند؟ تا حالا دیده‌اید که دانشجویی رفته باشد خانه‌اش این پدیده را آزمایش کرده باشد؟ حتما ندیده‌اید ـ چون با این اوضاع اصلا نمی‌تواند که چنین کاری بکند. اما اگر به جای این حرف‌ ها مثلا نوشته شده بود که "اگر یک تکه قند را توی تاریکی با قندشکن خرد کنید، می‌توانید ببینید که نورِ تقریبا آبی رنگی تولید می‌ شود، و این پدیده در بعضی از بلور های دیگر هم اتفاق می‌ افتد. علتش را هنوز کسی نمی‌ داند، اما اسمش درخششِ اصطکاکی است"، در این صورت حتما یک عده‌ای می‌روند پدیده را امتحانش می‌ کنند و در واقع تجربه‌ ای از طبیعت به دست می‌ آورند.

من برای نشان دادن اوضاع کتاب از این مثال استفاده کردم، ولی در واقع هیچ فرقی نمی‌ کرد که انگشتم را روی کدام صفحه بگذارم؛ همه جایش همین طوری بود.

دست آخر هم گفتم که من نمی‌ توانم بفهمم که چطور ممکن است کسی در چنین نظامی چیزی یاد بگیرد؟ در سیستم خودزایی که در آن افرادی درس‌ هایی را می‌ گذرانند و به افراد دیگری یاد می‌دهند که درس‌ هایی بگذرانند، اما هیچ کس چیزی سرش نمی‌ شود، ادامه دادم: ولی شاید هم در اشتباه باشم؛ دو تا از شاگردان کلاسم نتایج خیلی خوبی گرفتند، و یکی از فیزیکدان‌ هایی که این‌جا می‌شناسم درسش را تا آخر در برزیل خوانده است. پس لابد باید برای بعضی‌ها ممکن بوده باشد که در این نظام، با تمام اشکالاتش، پیشرفت کنند.

بعد از تمام شدن حرف‌هایم، رئیس بخش آموزش از جایش بلند شد و گفت: "آقای فاینمن به ما چیزهایی گفت که شنیدنش برایمان خیلی سخت بود، اما معلوم است که او عاشق علم است و انتقادش هم صمیمانه است. بنابراین فکر می‌کنم که باید به حرفش گوش کنیم. من وقتی به این سخنرانی آمدم می‌دانستم که نظام آموزشی ما بیمار است، اما حالا فهمیدم که بیماری‌اش سرطان است" و نشست.

بعد از شنیدن حرف‌های رئیس بقیه هم دل و جرأت پیدا کردند که ابراز نظر کنند و هیجان شدیدی به پا شد. هر کسی بلند می‌ شد و پیشنهادی می‌ کرد. دانشجو ها دور هم جمع شدند و کمیته‌ هایی برای تکثیر متن سخنرانی‌ ها و کار های دیگری از این قبیل تشکیل دادند.

بعد اتفاقی افتاد که کاملا برایم غیرمنتظره بود. دانشجویی بلند شد و گفت "من یکی از دو دانشجویی هستم که دکتر فایمن در آخر صحبت‌ هاشان اشاره کردند. می‌خواستم بگویم که من در برزیل درس نخوانده‌ام، در آلمان درس خوانده‌ام و تازه امسال به برزیل آمده‌ام."

آن یکی دانشجویی هم که خوب امتحان داده بود یک چیزهای مشابهی گفت. آن استادی هم که مثال زده بودم بلند شد و گفت: درس خواندن من در برزیل مقارن با سال‌ های جنگ بود ـ دورانی که همه استادها دانشگاه را ترک کرده بودند ـ و به همین علت خوشبختانه من همه چیز را تنهایی پیش خودم خواندم. بنابراین واقعیتش این است که از نظام آموزشی برزیل مستفیض نشده‌ام.

انتظار این یکی را نداشتم. می‌دانستم که نظام آموزشی بدی است، و حالا می‌دیدم که خیلی بد است، وحشتناک است.



برزیل رفتن من در چارچوب طرحی بود که دولت آمریکا منابع مالی‌اش را تأمین می‌کرد. بنابراین، وقتی برگشتم، وزارت امور خارجه ازم خواست گزارشی از سفرم بنویسم. من هم کلیات و مطالب مهم‌تر از سخنرانی‌ام در برزیل را برای‌شان نوشتم. بعدها از جایی شنیدم که در وزارت خارجه‌ یکی‌شان گفته بود : «وقتی یک آدم ساده‌لوح و خطرناک را بفرستی برزیل همین می‌شود دیگر؛ مردک احمق! فقط بلد است دردسر درست کند. اصلا نمی‌فهمد چه مشکلاتی هست». کاملا برعکس! به گمان من این یارو وزارت خارجه‌ای خودش ساده‌لوح بوده که خیال می‌کرده هر جایی به اسم دانشگاه، با فهرستی از رشته‌ ها و درس‌ ها و غیره، واقعا دانشگاه است.

منبع: ویکیپدیا